Tuesday, 3 June 2014

چقدر ننوشتم
چرا دوباره دلم خواست بنویسم؟ 
خوبم
سعی می کنم خوب باشم
نقطه

Friday, 20 July 2012

دختر دایی طعمه ی دریا شده
دختر دایی گم شده
دختر دایی روح سرگردان شده 
دختر دایی گم شده
دختر  دایی خون دل جون دل
دختر دایی جون دل جون دل
پ.ن: برگرفته از فیلم* دختردایی% گمشده اثر داریوش* مهرجویی

Thursday, 19 July 2012

با سر درد بدی پشت مانیتور بودمِ یه چند تا مقاله خوندم هی سعی کردم وصله پینه کنم به هم. دیدم نمیشه. باید تا ساعت ۳ که با خانم استاد محترم قرار داشتم میموندم دانشگاه. تا ۳ جون کندم . بی تاب و خسته و داغون.
رفتم در اتاقش منشی گفت: إإ چه بد که بهت ایمیل نزده که تشریف نمیارن!
بی حوصله تر از این بودم که بر مبنای حق انسانیم نارضایتیم رو ابراز کنم از این بی توجهیش. با همون بغض ماسیده از شب قبل زدم بیرون.
رفتم قشنگ ترین کافی شاپ شهر، زیر یه آسیاب بادی قدیمی روبروی یه باغ گل رنگارنگ، هر از گاهی مرغابی چیزی هم ا وسط رود کنارش میگذشت، یه ظرف بستنی خوشمزه خوردم. ۳ یورو پولش رو که دادم به گارسون حس کردم سیراب شدم از تصاویر زیبا و بدیع ولی هنوز روحم کار خودشو میکنه.
رفتم مغازه گردی، یه ساندویچ بلند از ساب وی هم خریدم که با حوصله موادی که دوست داشتمو به مرد گفتم بریزه توش.
دیدن اون همه آدم با رنگ و فکر و شکل متفاوت کمی بهترم کرد.
برگشتم خونه، کلید نبود از دار و درخت کشیدم بالا رفتم تو حیاط زیر آسمون دراز کشیدم و به حرکت ابرا خیره شدم.
بارون گرفت.کاش بارون سبکم کنه..

 دیشب تا نیمه شب فیلم دیدم، فیلم زنانه ی ساعت ها، خوب بود. ۲ تا شلیل خوردم و خوابیدم.
کسل ام، با لختی از روی مبل خودمو کشیدم بیرون. با همون لختی حاضر میشم. دلم بی حد گرفته. پرستارمهربون که میاد مثل همیشه یه دنیا انرژی مثبت میریزه توی خونه. حیف که اینم موندنی نیست و تا ۲ هفته دیگه میره یه شهر دیگه. کمی که باهاش حرف میزنم حس میکنم سبک تر شدم.
یاد اون ایمیل فورواردی میفتم که در استنفورد آموزش میدن که چطور دوستی های زنانه باعث خوشی و شادی و جوونی و این حرفا میشه.
و هی به این فکر می کنم چه همه من تو اینجا تنهام..
کسل پسرک رو میبوسم. حتی جمله های آروم و کشدارش هم حالمو عوض نمیکنه. میاد دم در میگه مامی عاشقتم سریع بیا خونه با قطار سیکس.
میزنم بیرون هوا خنکهُ محله خودِ بهشته. سر راه میرم یه شیرینی مارزیپان میخرم. از درخت دوست داشتنیم آلو میکنم میخورم. پیاده تا آفیس میام. با دوستی که به همراه شوهرش دنبال کارای اداریشون میدون گپ میزنم. زیر شرشر بارون میام میشینم رو صندلیم.
کسل میرم کتری رو پر میکنم، تی بگ رو بارها میزنم تو آب داغ و در میارم. تکرار و تکرار
هنوز کسل ام، سرم باد کرده، کسل ترم از اونکه بخوام شروع کنم به خوندن انبوه نخونده ها و راست و ریس کردن انبوه نوشته ها.
هوا گرفته ست، منم دستم میذارم زیر جونه و از پنجره بیرون نگاه میکنم و به هم اتاقی های مو بوری که با جدیتِ مخصوص آلمانی ها دارن کار میکنن.
و پی در پی از خودم میپرسم من اینجا چه کار میکنم....

Tuesday, 17 July 2012


16 July 2012
Germany

Thursday, 5 July 2012

یادم میاد که استاد خیلی دوست داشتنی دوران لیسانس یه بار بهم گفت هر وقت آدم تونست در مورد خودش 20 صفحه بنویسه اون روزه که میتونه ادعا کنه به یک درجه ابتدایی از خودشناسی رسیده. و درست 10 سال پیش به من گفت من فعلا 50 صفحه نوشتم و هنوز ادامه داره.
امروز که داشتم غذا درست میکردم با خودم فکر کردم 2 خط هم پیشکشم، اگر حتی کسی از من بپرسه مهمترین ویژگیت چیه نمیدونم.

Thursday, 21 June 2012


دوستی بهم گفت آلمانی ها یه ضرب المثل دارند به این مضمون که خودت رو ارزون نفروش!
بعد من به خودم فکر کردم که همیشه و همیشه خودم رو بی حد ارزون فروختم. 
شاید بشه بهم یه درجه ی فوق دکترا در زمینه ی محبت های الکی  و بی دلیل به من داد. البته معتقدم این ژنتیکی ه و مامان و مادر بزرگ من هم اسوه هستند در این زمینه! 
چند مثال میارم دیگه کامل می فهمید با چه احمقی سروکار دارید!
تا دقیقا 14 ماهگی پسرم همه ی لباس هاش رو با دست میشستم، البته بی انصافی نباشه که باید بگم همسر هم خیلی کمک میکرد، ولی نکته اینجاست که وقتی لباسشویی تو خونه ست این چه مرضیه؟ دلیلم اون موقع این بود که پوست بچه خیلی لطیفه و بهتره با دست بشورمش. این قضیه وقتی سخت تر میشه که بدونی پسر قصه ی ما بشدت بالا میاورد، شاید چند ماهی هست خوب شده، و !!این یعنی هر روز یه تشت لباس
حماقت بعدی اینه که تو این خونه که هستیم صاحبخونه ی فوق العاده مهربون فرانسوی و گل همه چی داشت، هر چند به اسم غیر مبله به ما اجاره داد ولی یا دلش سوخت برامون یا خیلی پرمهره همه چی بهمون داد. خلاصه یه ماشین ظرفشویی بوش هم داره، حالا فکر کن هر کی از ایران میخواد وسیله برقی بخره به هر دری میزنه که آلمانی اصل گیرش بیاد. اونوقت ما گوشه ی خونه اینو داشتیم ولی برای صرفه جویی در مصرف آب و برق مثل یک الاغ هر روز خرواری ظرف رو شستیم. مهمون دار و بی مهمون، همیشه سینک پر بود و من خسته و کوفته تا قاشق آخرو شستم. در این رابطه هم همسر کمک حال بود هر از گاهی.
حالا بعد از دقیقا 1 سال و 2 ماه به این فکر کردم خب چرا اینقدر احمقی تو؟ بریز تو این ماشین خب این ظرفا رو. الان دیگه فامیل های توی روستامون هم به فکر خریدنش هستند اونوقت تو اینجا داری با این همه کار و بچه و دست تنهایی بار اضافه درست میکنی برای خودت.
خلاصه 3 روزه زندگی خیلی عالی شده، خیالم راحته که تمیز و براق و خشک شده ظرفا آماده هستند.
بخوام بنویسم میشه یه دفتر از این حماقت ها. هر چند شاید استدلال هام عشق، صرفه جویی، همراهی با شوهر و زندگی و یه سری خزعبل دیگه باشه ولی بعدا که فکر میکنم می بینم خیلی اشتباه بوده، خیلی!

Wednesday, 20 June 2012

دلم بی حد گرمه این چند روز
زنگ زدم خونه گوشی رو بر داشته میگه
مامی دون کدایی؟ دلم برات تنگ شده آخه؟
تو آفیس کسی نیست نشستم یه دل سیر از خوشی زار زدم
خیلی راه طولانی رفتیم ومونده بریم ولی دلم خواست بنویسم این حال خوشم رو از این جمله های اولیه اش....

Wednesday, 30 May 2012

یادم باشه یه روزهایی بود مثل این روزها که بی حد دنبال یک و حتی یک خانواده ایرانی فارسی زبان میگشتم که یه بچه هم سن و سال آقا کوچولومون داشته باشه که سرش گرم شه باهاش و از همه مهمتر باهاش فارسی صحبت کنه.
یعنی تو مایه های در به در دنبال این کیس میگردم. یا مجردند یا فارسی حرف نمیزنند یا تازه ازدواج کردند یا بچه شون تازه به دنیا اومده یا بچه  ی همسن هست ولی اصلا فارسی بلد نیست.
خلاصه اوضاعیه !
هوا که گرم میشه آدم دلش باز میشه, آفتاب گرم این روزها روح آدم رو حسابی روشن میکنه.
دیروز کنار یه دریاچه بودیم با چند تا دوست خوب، بیشتر از همه از این خوشحالم که پسر کوچولو غیر از من و باباش کس دیگه ای رو هم می بینه. ای جس خوبیه.